گمشده من

تو گمشدی درست در انتهای همین خیابان بی عبور

وقتیکه که پروانه ها برای رودخانه داستان می خواندند

تو گم شدی در زمزمه رودخانه ده بالایی

وقتی که من برای شستن دستهایم به رود رفته بودم

می گویند تو  را دیده اند در میان قله های کوهی که هیچکس را جرات رفتن نبود با زنی که چشمهایش بی شباهت به من بوده و گیسوانش رنگ افتاب

 

و من باور کرده ام که تو طلوع کرده ای با همان نگاه همیشگی و چشمان خسته ات

و من باور کرده ام که شانه هایت تحمل این همه سنگینی را خواهند داشت

من باور کرده ام که تو گمشده ای

ولی هنوز بر اینه دیوارم دخیل بسته ام

/ 1 نظر / 5 بازدید
hi

(◡‿◡✿) یا صاحب الزمان! می دانم دوستم داری و در وظایف دوستی کوتاهی نکرده ای و نخواهی کرد... یاری ام ده که من هم چنین باشم. دوستت داشته باشم و... (✿◡‿◡) http://salamshokravi.persianblog.ir