افسوس که افسانه شدم

یادت هست قرار بود

من دخترک شهر قصه ها شوم و اسیر دست دیوان قلعه تاریک

و تو بیایی همچون شاهزاده ای عاشق و من را برهانی

افسوس که من چشم به پنچره آهنین دوخته ام و نمی خواهم  قبول کنم که تو من را فراموش کرده ای

 

 

 

 

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باراني

چقدر خوبه که من گول نخوردم برم بست بشينم توي قلعه تا تو بيايي [نیشخند]

پیامک های دل

اینها همش تو فیلم ها است فاطمه خانم گول این حرفها رو نخور ببخشید شوخی کردم بسیار زیبا بود بدو بیا که آپم

نرگس گ.

درود بر فاطمه عزیز. امیدوارم کارتون شرک را دیده باشی. کاش به جای اون قهرمان فراموشکار، غول (شرک مهربون) بیاد و روی قهرمانت را سیاه کند. به شرطی که راه را بر او نبندی عزیزدل. [گل]

جوشا

يعني هر چيزي يا هر كسي فراموش بشه افسانه ميشه؟

دل آرام

قبول کردنش خوب سخته دیگه[ناراحت]

شیطان

قبول کن ... هر عشقی زمانی دارد ....

هستونک

آدم فراموشکار بود اما یادش مانده بود که بی حوا سیب را گاز نزند ... ! آدم فراموشکار ماند ... حوا همه سیب ها را گاز زد !

مداد سفید کوچولوی من

حوا درسحر جام تنت سرو بلند قامتت چون بشد ش‍يرين لبم با شهد ش‍يرين لبت ترشد تنم، جام تربناك دلم ساق‍ی كجاست، آن س‍يب را خواهم بخورد ازبحرآن، تسل‍يم تو حوا ب‍يار، آن تشنه را كن از عطش س‍يراب تو ازخدا و پ‍يغامش نشنوم عر‍يان كنار بسترم حوا كجاست تا با او ب‍ياويزد دلم من نخواهم جهان د‍يگر‍ی خشك‍يده لب، تشنه دل‍ی حوا كجاست آن س‍يب را خواهم بخورد از بحرآن، تسل‍يم تو [گل]از خودم مجموعه عشق بی‌‌عاشق من[گل] سلام دوست من ...