"باید از شهر حضورت پر گشود"

 

مرد در مقابل چشمان زن آرام چون همیشه و پر از سکوتی  تاریک

 

و زن که دیگر صبر و شیطنت گذشته را به خوابهایش سپرده ، خیره در دهان تنها مرد زندگیش.

 

مرد به سخن می آید با جمله ای کوتاه " من رو ببخش به خاطر امیدهای خیالی که به تو بخشیدم"

 

و زن سکوت می کند  تا شاید فریادی عظیم  را در خود بلعیده باشد

 

 

پ.ن: نــــــــــــــــــــــــــــدارد

 

 

/ 9 نظر / 4 بازدید
فاطمه

زن داستان من سه روز اشک ریخت سه روز عشق سه ساله اش را تحسین کرد نمی داند تا چند سال باید سنگینی این غم را بر دوش بکشد زن داستان من دیگر زن نیست زین پس غم بنامیدش

شیطان

چه لحظه انتظاری .. طولانی ... وچه فریادی باید باشد .... استقلال بهتر از منتظربه وقوع پیوستن امیدهای تو خالی است ...

دل آرام

خدا به غم داستانت صبر دهد[ناراحت]

باراني

سلام فاطمه عزيز [گل] بسيار زيبا بود... گاهي سکوت از بلندترين فرياد کوبنده‌تر است... [لبخند][گل][گل][گل]

سینا

و شاید آنکه غذر می‌خواهد از آنکه همیشه طلبکار است بسیار جلوتر است

سینا

و شاید آنکه غذر می‌خواهد از آنکه همیشه طلبکار است بسیار جلوتر است

سینا

شايد اين عذرخواهي و اين صداقت و سكوت و بخشش و يك طرفه به قاضي رفتن و جدايي و هزار چيز ديگر نيز جزئي از رموزيست كه ما نميدانيم