می دانم باید باز می گشتی

پیچک خاطرات می پیچد در تمام بند بند وجودم

نرم نرمک می فشاردم 

 و من

 قطره قطره مست خاطرات خوب تو

چه زیباست جاودانگیت در من

/ 9 نظر / 4 بازدید
سارا آرامش

سلام فاطمه جان. معلومه تو کجایی؟ دلتنگت می شود گاه دلم برای تو... کاش همیشه باشی... ردی حضورت را نشان دهد برای من. دوستت میدارم عمیق.[گل]

سارا آرامش

عنوان نوشته ات و خود متنش هم بسیار زیباست. زیبا.

سینا

کاش همه خاطرات خوب باشند!!!

شیطان

.....شیطان هم به شما سر زد....

سینا

اين اهنگ وبت امشب ديوونم كرد

شیطان

چه عشقولانکی ... آدم هوس خاطرات جدید میکنه ... [لبخند] سلام فاطمه بانو

سایرن

کم پیدا شدی!!! واقعا که آدمها فقط تو دل خاطرات دیگران جاودان میمونن [گل]

به رسم خنده

"صدای زنگولة گردن خرها آمد. یوسف گفت: "برای شهر همسایه بهارنارنج آورده اند. چه بویی در هواست". زری دل نمی کند برود. آنقدر ایستاد تا خرها وارد باغ همسایه شدند و بارهای معطر خود را در خرند وسط باغ روی هم انباشتند.... زری تمام این مدت در نخ حرکات پیرمرد عرق گیر و سه تا پسرش بود. پیرمرد دوزانو رو به روی شکوفه های بهار نارنج نشسته بود و سبدها را می انباشت و پسرها سبدها را روی سرشان می گذاشتند و به خزانه می بردند... و زری می اندیشید که چرا پیرمرد پسرهایش را زن نمی دهد در حالی که موقع زنشان است، و بعد فکر کرد که آدمهایی که با این همه گل سر و کار دارند چه لزومی دارد زن بگیرند؟" بخشهایی از "سووشون"سیمین دانشور