. افسوس که افسانه شدم - راز حوَِِا


راز حوَِِا

سیب تنها بهانه ای بود تا بتوانم طعم شیرین با تو بودن را بچشم

افسوس که افسانه شدم

یادت هست قرار بود

من دخترک شهر قصه ها شوم و اسیر دست دیوان قلعه تاریک

و تو بیایی همچون شاهزاده ای عاشق و من را برهانی

افسوس که من چشم به پنچره آهنین دوخته ام و نمی خواهم  قبول کنم که تو من را فراموش کرده ای

 

 

 

 

   + فاطمه ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

دريافت کد :: صداياب