. "باید از شهر حضورت پر گشود" - راز حوَِِا


راز حوَِِا

سیب تنها بهانه ای بود تا بتوانم طعم شیرین با تو بودن را بچشم

"باید از شهر حضورت پر گشود"

 

مرد در مقابل چشمان زن آرام چون همیشه و پر از سکوتی  تاریک

 

و زن که دیگر صبر و شیطنت گذشته را به خوابهایش سپرده ، خیره در دهان تنها مرد زندگیش.

 

مرد به سخن می آید با جمله ای کوتاه " من رو ببخش به خاطر امیدهای خیالی که به تو بخشیدم"

 

و زن سکوت می کند  تا شاید فریادی عظیم  را در خود بلعیده باشد

 

 

پ.ن: نــــــــــــــــــــــــــــدارد

 

 

   + فاطمه ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

دريافت کد :: صداياب