نقطه وصل
لبخندت را حراج کن
بگذار لبانت در بیاید از این باکرگی
آغوشت را بگشا
بگذار آرام بگیرم در آن تا ابدیت
من و تو چه دیر به هم رسیدیم
و گاهی فکر می کنم
که این یعنی نرسیدن
هرز
نگاهت که هرز می شود به تمام تنم
می خواهم تمام زنانگی ام را بالا بیاورم
تا شاید بپوشاند مردانگیت را
نور
در این زمانه خاموش
به من و این دل خسته رخصت بده
تا ز معاشقه تو و خورشید
نور را به سرای آئینه ببرم
عاشقانه های یک زن
دفتر شعر زن را پاره می کند
و با قهقه ای از سر مستی زن را به گوشه ای پرتاب می کند
و می گوید
دیگر عاشقانه هایت تمام شد
ایمان
به چشمهای تو ایمان آوردم
اما تو به دستهای من هرگز
پ.ن:برف می بارد ولی من دل به باران داده ام
بیا
جایی خوندم :
"بیا دنیا بسازیم نه با دنیا بسازیم "
از این جمله خوشم اومد نوشتم تا شما دوستای خوبم هم بخونید.
تعبیر
می خواهم به تمام دعا نویسان این شهر بگویم برایم دعایی بنویسند
تا شبها که به خواب می روم خواب تو را نبینم
آخر خسته شدم از این خوابهای بی تعبیر
مرام
مرام تو سوزاندن است و
مرام من سوختن
پ.ن:از چشمانت کار دیگر بر نمی اید که اینچنین آتش به جان می زند
خدایا
ای کاش ایمان در دلهایمان بود
نه بر پیشانیمان
پ.ن:خسته شدم از دست این آدمای ریاکار
هواخواه توام جانا
هوایم را داشته باش
که بدون هوا نمی توانم زندگی کنم
مرد بودن یا نبودن مسئله این است
دیروز هر چی دنبال یه مرد گشتم که واقعن مرد باشه پیدا نکردم
پ.ن:خدایا هر چی نامرده شفا بده
دنیای شیشه ای
عینکت را که عوض کنی
دنیایت تغییر خواهد کرد
فقط من نمی دانم باز هم در دریچه چشمانت جایی خواهم داشت؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
چند روزی سفر بودم
تازه فهمیدم
هر جا که بری وقتی دلت باهات نیاد
اصلا بهت خوش نمی گذره
وقتی تو نباشی
وقتی تو نباشی غزلواره های عشق بی قافیه می مانند
شعرهای من بعد ازتو هیچوقت ردیف نمی شوند
بهار یعنی بهانه برای شکوفا شدن
در این بهار جوانه می زنم
و می دانم
دیدار تو شکوفایم خواهد کرد
به امید دیدارت
